|
شعر
|
سر انجام
از پشت خمیازه های پنجره
بلند می شوم
اینجا بلند ترین دست جهان را هم که داشته باشی
دستت به جایی نمی رسد
تا کش و قوس خودکارم
که می آیم
تمام احساسات کاغذی ام دیواری می شود توی سرم
شاید آینه هم همیشه
همه چیز را نمی گوید
گاهی پیش از آنکه حرفهایت تمام شود
فراموش می شوی
و تا انتهای خستگی این خیابان
تمام خط کشی هایش را هم
که حرص بخوری
در آخر به این سیگار می رسی
که روی لبهایت
برای نا بودی التماس می کند
نمی دانم
شاید همیشه مرگ
بهترین شکل مردن نیست
به خانه که بر می گردی
رنگ کفش هایت آمدن مایل به رفتن است
قرار هم کم از بی قراری نبود
...و این سطر آخر آنقدر فشرده است
که اتاق بوی انفجار می دهد...
حالا کنار جاده
چراغ های احتیاط
با پریشانی موهایت
گیج می شوند ،
رنگارنگ می شوم...
از جنگل
تا دریا
دوباره
از کف ها چک می خورم
از تو چک می خورم...
شاید این موج ها
نشانه ای از دردهای من باشد...
...شاید ورق بازی کردم
شاید
حنجره خسته از ناله قلبم را
با شراب التیام دادم
...قدمم
مسافت را
در کوچه ها
لگد مال می کتد
جهنم درونم را
اما
چاره چیست؟
...حا لاست
با مهره های پشتم
نی لبک بنوازم...
ولادیمیر مایاکوفسکی - کتاب ابر شلوار پوش
... نمي دانم,
شايد در اولين فرصت
عقربه هاي ساعت را گول زدم
و مداد هاي شمعي
پنج سالگي خواب هايم را
از نو طراحي كرد...
شايد دوباره روبروي سرسره ها گول خوردم
و شيب تمامي حواسم
به ذهن تاب خورده ام نزديك شد...
ديگر بزرگ نمي شوم...
دير آمدي موسي!
دوره اعجازها گذشته است,
عصايت را به چارلي چاپلين هديه كن
تا كمي بخنديم...
شمس لنگرودي - كتاب باغبان جهنم
ديگر خيالاتم را
به هيچ سلامي نمي فروشم
و تا اطلاع ثانوي
خودم را عمدا ميان كلمات گم مي كنم...
امشب هر پك بر ثانيه
علامت انتظار مي دهد...
مي خواهم براي هميشه تصميم بگيرم
اما هرچه خودم را جمع مي كنم
تمام نمي شوم...
دائما در انتهاي يك سطر بي علامت
به حال تعليق در مي آيم
بيا تمام هميشه را
لابه لاي اين سطرهاي نا نوشته
قدم بزن
اينجا فرداي پنجره هميشه خيالاتيست