تبليغاتX
فردای پنجره
شعر

 سر انجام

 از پشت خمیازه های پنجره

 بلند می شوم

 اینجا بلند ترین دست جهان را هم که داشته باشی

 دستت به جایی نمی رسد     

 تا کش و قوس خودکارم

 که می آیم

 تمام احساسات کاغذی ام دیواری می شود     توی سرم

 شاید آینه هم     همیشه

 همه چیز را نمی گوید

 گاهی پیش از آنکه حرفهایت    تمام شود

 فراموش می شوی

 و تا انتهای خستگی این خیابان

 تمام خط کشی هایش را هم

 که حرص بخوری

 در آخر به این سیگار می رسی

 که  روی لبهایت   

 برای نا بودی التماس می کند

 نمی دانم

 شاید همیشه مرگ

 بهترین شکل مردن نیست

 به خانه که بر می گردی

 رنگ کفش هایت      آمدن مایل به رفتن است

 قرار هم  کم از بی قراری نبود

 ...و این سطر آخر آنقدر فشرده است

  که اتاق بوی انفجار می دهد...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم آبان 1386ساعت 21:22  توسط نیما مجاهد  | 

   حالا     کنار جاده

   چراغ های احتیاط

   با پریشانی موهایت

   گیج می شوند ،

   رنگارنگ می شوم...

   از جنگل

   تا دریا

   دوباره

   از کف ها چک می خورم

    از تو چک می خورم...

    شاید این موج ها

    نشانه ای از دردهای من باشد...

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم شهریور 1386ساعت 15:17  توسط نیما مجاهد  | 

 

...شاید ورق بازی کردم

شاید

حنجره خسته از ناله قلبم را

 با شراب التیام دادم

...قدمم

مسافت را

در کوچه ها

 لگد مال می کتد

 جهنم درونم را

 اما

 چاره چیست؟

...حا لاست

 با مهره های پشتم

 نی لبک بنوازم...

 ولادیمیر مایاکوفسکی - کتاب ابر شلوار پوش

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم شهریور 1386ساعت 11:16  توسط نیما مجاهد  | 

  ... نمي دانم,

 

   شايد در اولين فرصت

 

   عقربه هاي ساعت را گول زدم

 

   و مداد هاي شمعي

 

   پنج سالگي خواب هايم را

 

  از نو    طراحي كرد...

 

  شايد دوباره روبروي سرسره ها گول خوردم

 

  و شيب تمامي حواسم

 

  به ذهن تاب خورده ام نزديك شد...

 

   ديگر بزرگ نمي شوم...

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم مرداد 1386ساعت 0:10  توسط نیما مجاهد  | 

 

 

دير آمدي موسي!

 

دوره اعجازها گذشته است,

 

عصايت را به چارلي چاپلين هديه كن

 

تا كمي بخنديم...

 

شمس لنگرودي - كتاب باغبان جهنم

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم مرداد 1386ساعت 20:48  توسط نیما مجاهد  | 

ديگر خيالاتم را

 

 به هيچ سلامي نمي فروشم

 

 و تا اطلاع ثانوي

 

خودم را عمدا ميان كلمات گم مي كنم...

امشب هر پك بر ثانيه

 علامت انتظار مي دهد...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم مرداد 1386ساعت 0:7  توسط نیما مجاهد  | 

مي خواهم براي هميشه تصميم بگيرم

 

اما هرچه خودم را جمع مي كنم

 

 تمام نمي شوم...

 

دائما در انتهاي يك سطر بي علامت

 

به حال تعليق در مي آيم

 

+ نوشته شده در  شنبه بیستم مرداد 1386ساعت 22:39  توسط نیما مجاهد  | 

 رهگذر... 

 بيا تمام هميشه را

لابه لاي اين سطرهاي نا نوشته 

قدم بزن

اينجا فرداي پنجره هميشه خيالاتيست

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم مرداد 1386ساعت 21:56  توسط نیما مجاهد  |